جلال الدين الرومي

60

مثنوى معنوى ( فارسى )

هيبت حق است اين از خلق نيست * هيبت اين مرد صاحب دلق نيست هر كه ترسيد از حق و تقوى گزيد * ترسد از وى جن و انس و هر كه ديد اندر اين فكرت به حرمت دست بست * بعد يك ساعت عمر از خواب جست سلام كردن رسول روم بر عمر كرد خدمت مر عمر را و سلام * گفت پيغمبر سلام آن گه كلام پس عليكش گفت و او را پيش خواند * ايمنش كرد و به پيش خود نشاند [ هر كس از خدا بترسد از هيچكس نترسد ] لا تخافوا هست نزل خايفان * هست در خور از براى خايف آن هر كه ترسد مر و را ايمن كنند * مر دل ترسنده را ساكن كنند آن كه خوفش نيست چون گويى مترس * درس چه دهى نيست او محتاج درس [ ادامهء حكايت آمدن رسول روم تا . . . ] آن دل از جا رفته را دل شاد كرد * خاطر ويرانش را آباد كرد بعد از آن گفتش سخنهاى دقيق * وز صفات پاك حق نعم الرفيق وز نوازشهاى حق ابدال را * تا بداند او مقام و حال را [ حال به همهء سالكان تعلق دارد ، اما مقام از آن خواص است ] حال چون جلوه ست ز آن زيبا عروس * وين مقام آن خلوت آمد با عروس جلوه بيند شاه و غير شاه نيز * وقت خلوت نيست جز شاه عزيز جلوه كرده خاص و عامان را عروس * خلوت اندر شاه باشد با عروس [ اكثر سالكان ، واجد حال‌اند نه مقام ] هست بسيار اهل حال از صوفيان * نادر است اهل مقام اندر ميان [ سير و سفر در عوالم مختلف ] از منازلهاى جانش ياد داد * وز سفرهاى روانش ياد داد وز زمانى كز زمان خالى بده ست * وز مقام قدس كه اجلالى بده ست وز هوايى كاندر او سيمرغ روح * پيش از اين ديده ست پرواز و فتوح هر يكى پروازش از آفاق بيش * وز اميد و نهمت مشتاق بيش [ بيان اسرار بايد متناسب با استعداد مخاطب باشد ] چون عمر اغيار رو را يار يافت * جان او را طالب اسرار يافت شيخ كامل بود و طالب مشتهى * مرد چابك بود و مركب درگهى ديد آن مرشد كه او ارشاد داشت * تخم پاك اندر زمين پاك كاشت سؤال كردن رسول روم از عمر [ چگونگى پيوستن روح به جسم ] مرد گفتش كاى امير المؤمنين * جان ز بالا چون در آمد در زمين